همنفس / التماس باران
*******************************************
دوباره تنها شده ام،دوباره دلم هوای تو را کرده. خودکارم را از ابر پر می کنم و برایت از باران می نویسم. به یاد شبی می افتم که تو را میان شمع ها دیدم. دوباره می خواهم به سوی تو بیایم.تو را کجا می توان دید؟ در آواز شب اویز های عاشق؟ در چشمان یک عاشق مضطرب؟ در سلام کودکی که تازه واژه را آموخته؟ دلم می خواهد وقتی باغها بیدارند،برای تو نامه بنویسم. و تو نامه هایم را بخوانی و جواب آنها را به نشانی همه ی غریبان
جهان بفرستی. ای کاش می توانستم تنهاییم را برای تو معنا کنم و از گوشه های افق
برایت آواز بخوانم. کاش می توانستم همیشه از تو بنویسم. می ترسم روزی نتوانم بنویسم و دفترهایم خالی بمانند و حرفهای
ناگفته ام هرگز به دنیا نیایند. می ترسم نتوانم بنویسم و کسی ادامه ی سرود قلبم را نشنود. می ترسم نتوانم بنویسم وآخرین نامه ام در سکوتی محض بمیرد وتازه
ترین شعرم به تو هدیه نشود. دوباره شب،دوباره طپش این دل بی قرارم. دوباره سایه ی حرف های تو که روی دیوار روبرو می افتد. دلم می خواهد همه ی دیوارها پنجره شوند و من تو را میان چشمهایم
بنشانم. دوباره شب ،دوباره تنهایی و دوباره خودکاری که با همه ی ابر های
عالم پر نمی شود. دوباره شب،دوباره یاد تو که این دل بی قرار را بیدار نگه
داشته. دوباره شب،دوباره تنهایی،دوباره سکوت،دوباره من و یک دنیا
خاطره..... التماس باران/ همنفس ... ترجیح میدم با کفشام راه برم و به خدا فکرکنم تا اینکه تومسجد بشینم و به کفشام فکر کنم التماس باران / همنفس درجامعه امروزمالگدمال کردن حرف اول را میزند یعنی هرکسی برای عبور از کوچه دلتنگی خودش حاضربه فداکردن همه چیز می شودتا خودش به ساحل به ظاهرامنی که خواستارش هست برسد. جامعه امروزما ، حتی ضرب آهنگ لحظه های ما آدمی را اسیر،حلقه به درویوغ برگردن میخواهدو اطاعت ، بله چشم گویان ومرید، کوروکرواینکه به جای تفکر آدمی باشی بی اراده و پیرو، گوش به فرمان ، خبردار و شکوفایی کامل غرایز و نابودی هوشیاری ، بصیرت وکمال . امروزمرا تو میدانی ، ما میدانیم وسرها بالای.... التماس باران/همنفس امروز دو روز از اولين گريه من براي دنياي بزرگ ميگذره و وقتي به ساعت روي ديوار نگاه ميكنم عقربه ها به دنبال هم ميدوند تا من بدانم هرروز بزرگتر ميشوم زادروز هديه باشكوه خداوند به ادمي است چون با يادش لبخند ميزنيم به من بگو تو اگر نباشی
شانه های کدامین غزل مرا از این همه تنهایی بگیرد و
من ابر هزار دلتنگی را بر دامن کدامین آبی تا بی نهایت گریه کنم؟ به من بگو تو اگر نباشی
لذت کدامین شعر مرا به نهایت یک عشق رساند؟ به من بگو تو اگر نباشی
کدامین دست مهربان ساحل امن عاشقا نه زورق شکسته ی قلبم باشد؟ به من بگو تو اگر نباشی
کدامین شوق پریدن فرصت دوباره برای پرستوی نا شکیب دلم باشد؟ به من بگو اگر تو نباشی
کدامین افسون جادو شده ی سر غزل مرا به این همه خوب به این همه زیبا به این همه سرشار پیوند زند؟ به من بگو اگر تو نباشی
کدامین بهانه برای دلم باقی می ماند تا بهانه گیریهای این دل سودایی تمامی داشته باشد؟ به من بگو تو اگر نباشی
کدا مین ستاره مرا راهنمای تیره روزیهای بی شمارم باشد و ماه کدامین یلدایی ترین شب مرا به سمت صبح براند؟ به من بگو تو اگر نباشی
کدامین آبی عشق را به تفسیر دوباره نشینم ؟کدامین بهار را بفهمم ؟ کدامین ترانه را بنوشم ؟کدامین غزل را بدانم ؟ به من بگو تو اگر نباشی
نصیب من از این زندگی چه خواهد بود؟ سهم من از عشق؟ قسمت من از آسمان؟ فرصت من از ابتدای زمین؟ به من بگو تو اگر نباشی
نسیم دوستت دارم از سمت کدامین شرقی ترین آرزوی من خواهد وزید؟ کدامین خاطره ی سبز مرا از این همه خزان خواهد گرفت؟ کدامین ظهر مردادی مرا از این همه سرمای خمار خواهد ربود؟ به من بگو تو اگر نباشی
به کدامین امید سر از بالین شبانه ها برگیرم و به شوق کدامین روز هستیم را رنگی دوباره از آغاز زنم؟ به من بگو تو اگر نباشی
چه کسی مرا به سوی عاطفه خواهد برد و مرا مهمان دقایق مهربانی خویش خواهد کرد؟ التماس باران / همنفس به نام آنکه همیشه بالاترازماست دوست داشتن واژه مسخره ایست وعشق که سرانجام تمام نفرتهاست وزمان که سایه وارمارامی پاید بایدبگذرد پس خاطره تمام زمانهای گذشته ای است که گذشته فراموش کن من درعجبم !!! التماس باران/همنفس دلم عجیب گرفته است دلم دلم عجیب گرفته است بارالها دستان طاعتم را بالا میبرم و موجهای پرتلاطم ذهنم را بسوی تو روانه میکنم بار خدایا دلم عجیب گرفته است ومن با دلی که پیش دلت به تنهایی روزهای خودم میگرید می گویم دلم عجیب گرفته است کاش گلوی فریادی بود ومرا از حصار بودن رها میکرد کاش دلم کاش ... التماس باران/ همنفس واژه ها در مغزم رژه ميروند ومن درنگاه تو خودم را غرق ميكنم ميان مردمكهايت ماهي ها شنا ميكنند وارتباط ما گرمي دستهايي است كه درهم گره خورده اند تو نگاه مني ومن براي امواج نگاه هاي تو شعر ميخوانم ماه من نگاه تو اسيرپنجه هاي ترديد است ومن صبوروساكتم درنگاه تو غرق ميشوم ميداني كه ساعتي بعد ازمن ، فقط خاطره اي براي دستهاي خالي تو ميماند ومن به تو هديه اي ميدهم تا دست آويز هميشه تو باشد تاشايدخاطره مبهم وشايدقشنگ بامن بودن باتو هميشه بماند واژه ها درمغزم رژه ميروند ومن اينجا تنها ميان لحظه هايي كه برمن آوارشده اند ميان فاصله ها به تو به ياد تو براي نگاه هاي تو براي بوسه هاي تو شعرميخوانم ماه من التماس باران/همنفس من که را می جویم؟ کیست آن گمشده مبهم دل کزپی او دل من گم شده است قدح کوچک ما خم شده است دل من درپی توست توکه تاریکی دل را نوری توکه اینجایی و دل درپی توست توکه درسینه ما جاداری ودل اندر پی تو گم شده است التماس باران / همنفس توقدمیکشی هرروز هرماه ومن درنگاه آینه هرروز پیرترمیشوم زخمهای دستانم را می بوسم با بوی عرق پیراهنم می خوابم تا فردا روزی تورا شاداب ببینم تو می نشینی .................. من راه میروم تورا ه میروی .................. من می نشینم تومیدوی .....................من آهسته آهسته می آیم تو می خندی برای من تمام دنیا می خندد تو اشک میریزی تمام غم عالم به دلم سرک میکشد قدم به قدم بیا من نردبان پاهای تو میشوم تمامی روحم تو قدمیکشی من برای تو پیرتر می شوم التماس باران/همنفس

.jpg)

| Design By : Night Skin |

